تبليغاتX
باغ باران
باغ باران
ادبي

اي مجنون

اي دل و ديده ات بيهوده پر خون

بدان كه به زمانه ما ليلي تحفه اي بيش نيست!

ليلي آن نيست كه بسوزاند و بر باد دهد

دين و آيين ترا

هجر او تلخ كند كام ترا

او به هر لبخندي خنديده است

پيش هر دلبندي خوابيده است

گر ترا باز ميلي هست

من ترا مي برمت

سر هر كوي و ديار

كه ببيني همه جا ليلي هست

|+| نوشته شده توسط سهند در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 14:11 |

سلام دوستان

مدتي بود يه علت مشكلات زياد به وبلاگم سري نزدم .اميدوارم پوزش مرا بپذيريد.

 عيد غدير را به تمامي شما عزيزان تبريك مي گويم.

 يا علي رفتم بقيع اما چه سود

هر چه گشتم فاطمه آنجا نبود

يا علي ؛قبر پرستويت كجاست

آن گل صد برگ خوشبويت كجاست

هر چه باشد من نمك پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش كرده ام

حج من بي فاطمه بي حاصل است

فاطمه حلال صدها مشكل است

من طواف سنگ كرده ام دل كجاست

 راه پيمودم بسي منزل كجاست

كعبه بي فاطمه مشتي گل است

قبر زهرا كعبه اهل دل است

|+| نوشته شده توسط سهند در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 13:35 |

چه كسي مي خواهد من وتو ما نشويم خانه اش ويران باد!

من اگر ما نشوم تنهايم ! 

 تو اگر ما نشويي خويشتني

ز كجا من و تو شور يكپارچگي را در شهر باز بر پا نكنيم

از كجا كه من وتو مشت رسوايان را وا نكنيم !.

 

تو اگر برخيزي  

 من اگر برخيزم  

همه برمي خيزند !

تو اگر بنشيني  

  من اگر بنشينم     

 چه كسي بر مي خيزد؟!  

چه كسي با دشمن بستيزد؟

چه كسي پنجه در پنجه دشمن در آويزد؟

|+| نوشته شده توسط سهند در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 22:30 |

 

از درون آب ميشوم

نگاه كن دوري تو چگونه مرا به قعر چاه مي كشاند و

 تنها تصويري گنگ را از من بجا مي گذارد ..

اين شراره عشق است كه مرا به دام مي اندازد

روزي من هم مي آيم

 پر ميكشم به سويت به همان سان كه رفتي

نمي دانم وقتي به استقبالم مي آيي لبانت را خندان

و يا چشمانت را گريان مي بينم

هر چه هست نمي دانم ...

تنها ميدانم دل من بي تابت گشته

تنها خيال و يك قاب عكس كهنه از تو به يادگار مانده

هر چه بود همراه طغيان باد به تاراج رفته

و همان قاب كهنه است كه فضاي خانه امان را جلا داده.

 

|+| نوشته شده توسط سهند در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 22:41 |

به مناسبت ماه مبارك رمضان

 نوشته زير كه ملقب به مولاست ،فكر مي كنم به وبلاگم زينت مي دهد.

 

 

دنيا عروس دلربا و افسونگري است

كه زود خود را براي خواستگارانش مي آرايد و

 دل تماشاگرانش را به وسوسه و فتنه مي افكند .

 آغاز آن با رنج و پايانش با رها كردن همراه است .

چشمه ي آن سرابي است تيره و تار.

آبگاهش پر گل و لاي ، آرايشش نشاط آور و خيال انگيز.

شكارگري است كه شيفتگانش را به دام كشد و

خدنگ مرگ زايش را به سوي آن پرتاب كند.

 كمند مرگ را به گردنشان بياويزد و آنان را به

 خوابگاه مرگ كه همان تنگناي تاريك و هراسناك گور است،افكند

. تا رو به سويش كني و خواهي كه در آن آرام گيري وبه آسايش رسي.

همچون اسبي وحشي به زيرت افكند .

هر چه بكوشد تا در زير اين گنبد زرنگار ،

از خوشيها سرمست شويد ،

 سرانجام با دلي پرحسرت بيرونتان مي كند.

|+| نوشته شده توسط سهند در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 16:48 |

باغ باران

 

و شايسته اين نيست كه باران ببارد و در پيشوازي دل من نباشد و شايسته اين نيست كه در كرتهاي محبت دلم را به دامن نريزم دلم را نپاشم .         

              چرا خواب باشم ؟

ببخشاي بر من اگر بر فراز صنوبر تقلاي روشنگر ريشه ها را نديدم .

ببخشاي بر من اگر زخم بال كبوتر را نديدم .

             چرا خواب باشم ؟

عبور كدامين افق وسعت انتظار مرا مژده آورد! و هنگامه ي عشق را از دل من خبر داد !

كجا بودم اي عشق؟ چرا چتر بر سر گرفتم .

چرا ريشه هاي عطشناك احساس خود را به باران نگفتم ! چرا آسمان را ننوشيدم و تشنه ماندم !

ببخشاي بر من اي عشق؟ ببخشاي بر من اگر ارغوان را نفهميده چشيدم اگر روي بوته آتش گشودم!.

اگر سنگ را ديدم اما در آيين احساس آواز گنجشك ، نفسهاي سبزينه را احساس نكردم!.

اگر ماشه را ديدم اما هراس نگاه نفس گير آهو به چشمم نيامد .

ببخشاي بر من كه هرگز نديدم نگاه نسيمي مرا بشكفاند و شعر شگرف شهابي به اوجم كشاند و هرگز نرفتم كه خود را به دريا بگويم و از باور ريشه ي مهرباني برويم.

كجا بودم اي عشق ؟ چرا روشني را نديدم !

چرا روشني بود و من لال بودم. چرا كوچه ي رنج سرشار يك شهر در شعر من بيطرف ماند ؟

چرا شعر من بلبل بر دوش يك صبح ميدان و يك انتظار عبث را نفهميد ! چرا در شب يك حضور و حماسه كه مردي به اندازه ي آسمان گسترش يافت دل كودكي را نديدم كه از شاخه افتاد؟

و شايسته اين نيست كه در بهت بيهودگيها بمانم .

تورا ديدم اي عشق و آموختم از تو آغاز خود را !

                    نگاه تو كافيست:

   ‹‹من آموختم ريشه ي رويش باغها را و باران خورشيد را››
|+| نوشته شده توسط سهند در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 15:37 |

 

توي اين دنياي نامردي يه دختر نابينا بود كه يه پسري را خيلي دوست داشت هميشه ميگفت: اگه من دو تا چشم داشتم واسه هميشه باهات مي موندم ،ولي حالا مي ترسم شايد يه روز ازم خسته شي.

 كاش دو تا چشم داشتم .

يه روز يكي پيدا شد و چشماشو داد به دختره ،دختر وقتي تونست  دوست پسرش رو ببينه ديد كه اونهم نابيناست.

 به پسره گفت :

ديگه نمي خوامت از پيشم برو.

پسره وقتي داشت مي رفت لبخند تلخي زد و با اشك گفت :

مواظب چشمهاي من باش كه خيلي دوستت داشتن.

|+| نوشته شده توسط سهند در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 15:36 |

 

 

من از باران ، من از امواج ، من از فرياد مي آيم .

 درونم خالي از رنگ است.

 زبانم را خدا داند.

 تو اي انسان منم مهمانت از امروز

فردا

 با تو خواهم بود ،

 در تو اين دل كه تنها شاخه اش مهر است گرامي دار.

 

|+| نوشته شده توسط سهند در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 15:28 |

تنها با تو

تنها اي دلنشين ترين و مصاحب لحظه هاي سخت سنگين !

               با من بمان !

چرا كه تنها با توست كه مي توان آسان از مرز اسارتها گريخت و با سكوت چشم و دل همنشين شد.در لحظه هاي با تو بودن به راحتي مي توان آسان از رنگ و رياي زندگي به سرزمين مريم ها و شقايقها گريخت و حتي گاهي مي توان با تودر سكوت حجم انديشه ها فرياد زد و شكايت خود را در اين دنياي بي روح و عاطفه در آينه ي چشمان به تصوير كشيده و خطوط ثانيه ها را با شكست و عمر را كوتاه كرد و به آن سوي زمان سفر كرد.

|+| نوشته شده توسط سهند در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 15:14 |